|
|
|
||||
|
دل نوشت 11 : براي برادرم .... سلام . روزي نشسته و موهاي سپيد سر مي شمردم . چقدر موي سياه به سفيدي گراييده ؟ هر موي سپيد و يك آه
از دل . آه ها افزون گشت . نفس در سينه حبس شد و اشك از ديده جاري. شبي نشسته و خلوت خود را نظاره گر بودم . چقدر دور و برم پر از خالي بود ؟ هر جاي خالي و يك نفر
خيالي و يك آه از دل . آه ها افزون گشت . نفس در سينه حبس شد و اشك از ديده جاري. روزي به آيينه خيره شدم . خود را ديدم و هزاران سوال بي پاسخ؟ چرا بايد دل سپرد ؟ فداكاري كرد ؟ ايثار را جلوه گر نمود؟ چرا بايد دل سوزاند؟ غمخواري نمود ؟ چرا بايد دل داد ؟ همكاري كرد ؟ همراهي نمود؟ هر چرا و يك آه از دل . آه ها افزون گشت . نفس در سينه حبس شد و اشك از ديده جاري. شبي چشم بسته از خود فارغ شدم . يار را ديدم كه نصرت مي طلبيد . دل تپيدن آغازييد . اشك امانم بريد .
خود را فراموش و اشك از صورت پاك كردم . گفتم هرچه بادا باد . يار چون جان طلبد مهلت هيچ فكري
نيست .... آتش گرفتم . سوختم . ليك يار را ز خود نرنجاندم . اي كاش يار نوازشي بر خاكستر ما مي كرد !!! نه نه دست سپيد يار را چه به خاكستر سياه ما ........
|
|||||
|
|||||