|
|
|
||||
|
كوتاه نوشت ۴ : يادي از شهريار به ياد شهريار آن شاعر فراموش شده اي كه كمالي از جنس تبريزيان آن را به يادها ديكته كرد و دلها را با نام و يادش مانوس ساخت و براي عزيزي كه هيچگاه عزيزش نبودم . برادري كه قول داده روزي بيايد . روزي كه واپسين روز من باشد . پس : آمدي جانم بقربانت ولي حالا چرا بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا وه كه با اين عمرهاي كوته بي اعتبار اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا شور فرهادم به بپرسش سر به زير افكنده بود اي لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا اي شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند در شگفتم من نمي پاشد زهم دنيا چرا در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر اين سفر راه قيامت مي روي تنها چرا |
|||||
|
|||||