|
|
|
||||
|
كوتاه نوشت 10 : ميهماني ادامه دارد...
ماشاءالله به صاحبخونه . اصلا كم نمياره . انگار نه انگار كه بيش از دو تا ده روزه كه داره به اينهمه مهمون سرويس ميده . از سفره هيچي كاسته نشده . هرچي مي خوري سريعا بيشتر از اون رو جايگزين ميكنه . ماشاءالله خيلي هم سخي و بخشنده است . مرتب تعارف و بفرما ميزنه . بابا اي ول . آدم از نخوردن شرمش مياد . آنقدر تعارف ميكنه كه آدم مجبور ميشه حتما بخوره و بيشتر از سفره متنعم بشه . باور كن همه چي ايده آله . به قول يكي از جاي نشستنمون تا آب و هواي مناسب اتاق و دسترسي به همه نعمتهاي سفره . خلاصه فقط بايد بخوري . فقط بايد بخوري . مي خوام يه اقراري بكنم . من خوردن خيلي از نعمتهاي سفره رو بلد نيستم . خيلي ها الحق و الانصاف امون نميدن . هر جور نعمتي كه سرسفره هست رو خيلي راحت ميدونن چه جوري بايد خورد و چه جوري بايد لذتش رو برد . خوش به حالشون . اين هم يه هنريه . انگار خودشون را براي چنين سفره اي از قبل آماده كرده بودند . انگار روش بهره وري از نعمتها سفره رو از قبل مي دونستن . ولي من در حسرت استفاده از برخي نعمتهاي سفره مونده ام . حيف و صد حيف .
راستي شماره انداز روزهاي باقي مانده از مهموني داره معكوس ميزنه و داره هر لحظه يادآوري ميكنه كه مهموني داره تموم ميشه . ميگن صابخونه تا آخرين لحظه كم نميزاره ولي بعد از اتمام سفره رو جمع ميكنه ؟.....
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
كوتاه نوشت 9 : حضور در ميهماني " ببخشيد . واقعا عذر ميخوام . تو رو به بزرگيتون عفوم كنيد . داشتم ميومدم كه يه دفعه ماشين پنچر شد و قيافم اين شكلي . اجازه مي ديد دستمامو بشورم . خيلي ببخشيد .... " از مدتها قبل به فكر حضور بودم . برنامه ريزي لازم رو كرده بودم . قرارامو جوري تنظيم كرده بودم كه درست سروقت در مهماني حاضربشم . لباس سفيدام رو از مدتها پيش حاضر كرده بودم . بهترين لباسها رو بايد مي پوشيدم . بهترين عطرها . بهترين دسته گل . بابا مهماني كوچكي نبود . آدمهاي خيلي بزرگي در اون حضور داشتند . از همه مهمتر صابخونه خيلي برام عزيز بود و والا مقام . بايد سروقت و در بهترين پوشش خود رو مي رسوندم . همه چيز خوب پيش مي رفت . سر وقت و سرجاي خودش . اما .... اي كاش غفلت نمي كرده و از روي اون خرده شيشه ها نميگذشتم . شيطون گولم زد . اشتباه كردم و غافل از اثر خرده شيشه بر چرخهاي ماشين شدم . اي كاش غافل نمي شدم . صداي پنچر شدن ماشين لحظاتي بعد از رفتن از اون راه به گوشم رسيد . بله . عوض كردن تاير پنچر با لباس سفيد همين عواقب رو هم داره . از سر تا پا سياه شدم و خاكي . گفتم نرم به مهموني اما بد مي شد . خيلي بد . نهايت بي ادبي بود . شايد ديگر چنين فرصتي هيچوقت گير نميومد . آبروريزي مگه نه .....
رفتم و استقبال گرم صاحبخانه همه تفكراتم را عوض كرد . بهترين لباسها را بهم داد و خودش سر و صورتم را تميز كرد و .... و من الان دور سفره همراه ديگر مهمانها نشسته ام . آنها خبر ندارند كه تا لحظاتي پيش از سر تا پا سياهي بودم و الان . هيچگاه لطف صاحبخانه را فراموش نمي كنم . و هيچگاه عاقبت گذشتن از روي خرده شيشه را ....
راستي خوب شد كه لاستيك زاپاس داشتم و الا ....
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
كوتاه نوشت 8 : به پيشواز ميهماني موعد ميهماني نزديك است . روزها و ماهها انتظار در حال سر آمدن ، صبر در حال رخت بركندن و اشتياق حضور در اوج . حضور در ميهماني خالق . حضور در سر سفره پربركت ماه الله . ماه خود خدا. هر روز سال مهمان خداييم ولي اين 30 روز وعده داده شده مزه ي ديگري دارد . در اين 30 روز : خانه خانه ي دوست ، صاحبخانه يار و هميشه قرين ، پذيرايي در اوج كمال و مهمان در نهايت احترام است . 30 روز طلايي . 30 شب بي نظير . 720 ساعت با ارزش . 43200 دقيقه تكرار نشدني . مهماني بي نظيري در پيش است . چگونه در آن حاضر خواهيم شد؟ چگونه قدم به پيشگاه سفره ي الهي خواهيم گذاشت ؟ چگونه ؟ با كدام لباس مادي و كدام آرايش روحي ؟ پيش به سوي ميهماني يار ....
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
كوتاه نوشت 7 : براي تو كه در سفري سلام عزيز سفر كرده . قرار بوده سلام مرا هم برساني به اويي كه مدتهاست گمش كرده ام .... پس مرا نيز يادي كن . گمگشده ديار محبت كجا رود نام حبيب هست و نشان از حبيب نيست آه عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد اي خواجه درد هست و وليكن طبيب نيست ... زين گونه ام كه در غم غربت شكيب نيست گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست جانم بگير و جانم بگير و صحبت جانانه ام بخش يار كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست ....
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
كوتاه نوشت 6 : براي آشناي دل و غريب وجود برخي اوقات انگشتان براي فشردن دكمه هاي صفحه كليد و نگاشتن در دنياي مجازي تابع فكر و مغز نيستند . گاهي دل چنان حاكميت خود را به رخ مي كشد كه .... عجز مغز و انديشه هويدا مي شود . مي نويسم براي كسيكه يك لحظه از دلم بيرون نرفته . براي اويي كه ديگر همراه ندارمش ولي حضورش را مدام احساس مي كنم ... براي برادري كه معناي سه نقطه هاي من را خوب مي داند ... مرو اي دوست مرو اي دوست مرو از دست من اي يار كه منم زنده به بوي تو به گل روي تو ... مرو اي دوست مرو اي دوست بنشين با من و دل بنشين تا برسم مگر به شب موي تو ... تو نباشي چه اميدي به دل خسته من ... چه كنم بي تو تو كه خاموشي شام و سحر با غم تو ... ... بنشين تا بنشاني نفسي آتش دل ... بنشين تا برسم مگر به شب موي تو ... ... چه كنم با دل تنها چه كنم با غم دل چه كنم با اين درد دل من اي دل من ... ... ...
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
كوتاه نوشت 5 : براي مادر عقاب پرنده ي بسيار مغروريست . پرهيبت است و جسور. بلند پرواز است و دست نيافتني . عقاب چون بال گشايد هيچ چشمي خالي از حيرت ، هيچ دلي خالي از هراس و هيچ زباني خالي از تحسين نباشد . عقاب را عظمتي است بي مانند . اقتداري است بي مثال . و همين عقاب چو بال بر زمين افكند ، چنان مي شكند كه باور را گنجايش پذيرش نباشد . عقاب خود را چنان مي شكند كه به ذليل ترين پرنده ي عالم مي ماند . تواضع و خضوعي بي همتا . شكستني از اعماق جان . فروتني در ذره ذره وجود . مادرم . هرچقدر در اين كره بي رحم و جامعه آشفته ي اصول فراموش كرده غرق باشم . هرچقدر نامردي از مردمان يادگرفته و دنيا را بر زير پاي غرور خود له كرده باشم . هرچقدر كه بر صلابت خود افتخار كرده و كوهها را در مقابل خود بي مقدار پنداشته باشم .... در پيشگاه تو ذليلم و خوار . در نزد تو خاضعم و بي مقدار . مادرم قدردان لحظه لحظه مهربانیهايت و ذره ذره محبتهايت هستم . بالهاي خود را بر زمين ساييده بر ذليل بودن در پيشگاهت بر خود مي نازم . روزت مبارك .
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
كوتاه نوشت ۴ : يادي از شهريار به ياد شهريار آن شاعر فراموش شده اي كه كمالي از جنس تبريزيان آن را به يادها ديكته كرد و دلها را با نام و يادش مانوس ساخت و براي عزيزي كه هيچگاه عزيزش نبودم . برادري كه قول داده روزي بيايد . روزي كه واپسين روز من باشد . پس : آمدي جانم بقربانت ولي حالا چرا بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا وه كه با اين عمرهاي كوته بي اعتبار اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا شور فرهادم به بپرسش سر به زير افكنده بود اي لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا اي شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند در شگفتم من نمي پاشد زهم دنيا چرا در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر اين سفر راه قيامت مي روي تنها چرا |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
کوتاه نوشت 3: به پیشواز آغاز دوباره اهل ریاضیات در مفاهیم خود ، مفهومی به نام نقطه عطف تعریف می کنند . نقطه عطف همان نقطه تغییر است . همان نقطه عوض شدن . همان نقطه آغاز دوباره صعود و یا نزول . از مزایای نقطه عطف بوجود آوردن تغییر در شیوه ی حرکت است . مخصوصا وقتی که نموداری نزولی را به صعودی بدل سازد . نمودار زندگی نیز برای دوری از یکنواختی و خدای ناکرده افتادن در یک سیر نزولی ، نیازمند نقطه عطف می باشد . این نقاط عطف در حقیقت کمک رسان رونق بخشیدن به سیر زندگی بوده و در رسیدن به اهداف تعیین شده برای رسیدن به زندگی مطلوب خود و خدا ، نقشی بی نظیر می توانند ایفا کنند . گاهی به صورت ناخواسته در زندگی نقطه عطف ایجاد می شود . بهتر است بگوییم نقطه عطف خیلی اتفاقی و ناخوانده به مهمانی می آید . مهمانی که میزبانش نمودار زندگی انسان است . گاهی نیز این نقطه عطف به صورت کاملا خود خواسته و تعمدی در زندگی ایجاد می گردد . انسان از موقعیت های زمانی و مکانی و … بهره گرفته و نقطه عطفی ناشی از تصمیم و اراده خود به وجود می آورد . این گونه نقاط عطف برای افراد با سلایق مختلف و شرایط مختلف ، متفاوت است و شاید هر روزی از سال برای خیلی ها از ساکنین این کره بیضی وار نقطه عطف باشد . بهار نقطه عطف طبیعت است . نقطه شروع سیر صعودی طبیعت . نقطه شروع دوباره زندگی . شاید یکی از بهترین فرصتهای موجود در زندگی برای رسیدن به نقطه عطف اختیاری ، همین آغاز سال نو باشد .روز اول سال می تواند نقطه ای برای شروع دوباره و شروع سیر صعودی جدید باشد . دوچیز نیاز است برای رسیدن به این نقطه عطف . اول تصمیم و بعد اراده . پس پیش به سوی تغییر نمودار زندگی . پیش به سوی نقطه عطف . پیش به سوی آغاز دوباره . هر که دارد هوس این کار بسم ا… . به امید روزگاری خوش و مملو از سعادت و خوشبختی برای همه متنفسین اکسیزن در عالم . پیام آخر : عزیزترینم روزی چنین برایم نوشت که : هر رفتنی رسیدن نیست ، ولی برای رسیدن باید رفت . تا بعد . بدرود . |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
کوتاه نوشت 2 : خر سوار کوزه شکن سلام . قرار بود کوتاه نوشتها باعث بروز رسانی ما شود . ولی آنقدر بروز بوده ایم که نوبت به کوتاه نوشتها نمی رسد . اما از بابت استقبال شدید و گرم دوستان از کوتاه نوشت 1، مصمم شدیم تا همچنان کوتاه ها را بنویسیم تا بخوانند و حال کنند همه یاران ما . پس بستن کمربند فراموش نشود که فلل این کوتاه نوشت خیلی تند است . شاعر با حالی چنین سروده است که : آن یکی خر داشت ، پالانش نبود یافت پالان گرگ ، خر را در ربود کوزه بودش ، آب می نامد بدست آب را چون یافت ، خود کوزه شکست
حال اگه برخی ناراحت نشوند می خواهیم کمی اندر احوالات این ابیات و تشابهاتش با اوضاع خودمان سخن برانیم . زمانی بود که به هر دلیل موجه و نا موجهی زبان باید پاسبان سر قلمداد می شد . محدویتی نبود اما حرفی هم نبود . برخی لغات اصلا تعریف نشده بودند . مثلا آزادی بیان ، دموکراسی ، حزب . برخی چیزها اصلا موجودیت نداشت . مثل : سایت ، روزنامه توقیف شده ، زندانی سیاسی . برخی کارها خنده دار بود . مثل تحصن ، میتینگ ، دخالت در سیاست . خلاصه آن زمان ، زمانی بود که خر ما پالان نداشت . مدتی گذشت نمی دانم از کجا پالانی وارد کردیم . (امروزه نیز در حال عقد قرار داد برای مونتاژ پالان می باشیم برای صادرات به همه خرداران عالم ). همه چیز متحول شد . همه از شوق سوار شدن به خر دارای پالان ذوق کرده و دست به کار شدند . به یکباره همه چیز تعریف شد . همه ی کارها منطقی گردید . همه ناموجودها موجود شدند . همه شدند خر سوار . آنهم از نوع مدعیش . همه کارت خرسواری حرفه ای پایه یک ارائه می کردند . خیلی از چیزها در ممالک تولید کننده و صادر کننده خر و پالان موجود نبود اما ما موجودی داشتیم بدجوری . اصطلاحات قدیمی را از نو تعریف کردیم . لغات جدیدی به فرهنگ لغت اضافه کردیم . گرته همه را برداشتیم و خر سواری کردیم سواری کردنی . خر ما هم خسته شد . چنین خر سواری گرفتن از خر فقط کار ما بود . کجای عالم دارای این همه خر سوار بودند که ما اینهه خر سوار مدعی وارد بازار کردیم . بیچار خر . نه به آن بی یونجگی و بی سواری و نه به این همه سوار کار ناشی . خر هم خسته شد و آهی کشید و گرگی طلبید . گرگی از راه رسیده و خر ما را در ربود . حال ما مانده ایم و چند چیز: 1) پالانی که کلی هزینه برایش داده ایم ولی چون خری برای پالان کردنش نداریم به پشیزی نمی ارزد . بجز ضرر از بابت پرداخت هزینه نگهداری و انبار . 2) کلی خر سوار مدعی که به علت عدم وجود خر ، به اسبان بی چاره رحم نمی کنند . غافل از اینکه هر چهار پایی ، خر نمی شه . 3) کلی فرهنگ لغت جدید که هنوز برای خودمان اثبات نشده ، خواستار صادراتش به ممالک دیگریم . 4) یک فضای خر تو خر شدید ، که همه چیز دارد الا خر با پالان . حال خودتان در باب بیت دوم تامل فرمایید . به نظر می رسد بهتر است وقتی آبی آمد بدست ، آنقدر منطقی عمل کنیم که نیازی به کوزه شکستن نباشد . شاید بهتر باشه همه مدعی کوزه داری نشوند . عده ای کوزه ها را محافظت کنند تا آب به همه برسد . مگه نه ؟؟ میگن آب مایه حیاته . آب تمیز و بهداشتی و تصفیه شده خیلی سخت بدست می آد . خیلی ها زحمت می کشن تا اونو از آلودگی دور نگهدارند . ولی امان از دست اونهایی که کاسه داغتر از آشند . فکر می کنند که از دماغ فیل افتاده اند . فکر می کنند که اگه حرف نزنند ، اقدام نکنند ، نباشند کل آبهای عالم حیف و میل خواهد شد . اصلا آب بی معنی خواهد گردید. غافل از اینکه ما به همان آب قطره ای که از کوزه بیرون تراود نیز راضییم . تو رو خدا کوزه را نشکنید ، شیر آب خودکار پیشکش خودتان . منتظر کوتاه نوشتهای آتی باشید . نباشید هم فرقی نمی کنه . ج . و . ا . د . جون ( بخوانید : جیم . واو . الف . دال . جون ) |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
کوتاه نوشت 1 : (تکمیله ای برای چرکنویس های قبلی) اول سلام . از اینکه مزاحمتون شدم عذر می خوام . حتما تحت تاثیر نوشته های من در حال تعریف خودتان بودید . در هر صورت ببخشید اگه وقتتون را می گیرم . غرض از مزاحمت این است که : به خاطر برخی مسائل تصمیم گرفته ام گاهی اوقات برایتان کوتاه نوشتهایی تقدیم کنم . دلایل زیر مرا قانع کرده ، شما را نمی دانم : 1) درخواستهای مکرر دوستان برای ارتباط بیشتر ؟؟؟ 2) کسب درآمد تبلیغاتی از این پیامهای کوتاه برای سریال چرکنویسها . 3) تنوع طلبی ، عدم تحمل دوری از شما ، بیکاری خودم و شما . 4) بروز بودن (چه به زور و چه بی زور ) . پس برای شروع نخستین کوتاه نوشت ، دو مورد خیلی بروز را مطرح می کنم : علف) هر چه من در باب تعریف گفتم ، گوش شنوایی نبود . انگار نه انگار . مگه من از حسنهای فراوان این جریان ننوشتم . مگه نگفتم که بی تعریفی بد دردیه . آخه بیچاره خجالت هم خوب چیزیه . خجالت نمی کشی نوشته های منو می خونی و اونوقت بغل سایتت یه علامت می چسبونی که " سایتم را ثبت نمی کنم " . چرا از تعریف خودت می ترسی ؟ چرا از اینکه شناسنامه دار شوی می ترسی ؟ هنوز هم می خوای با هوی و اوهوی صدا زده شوی ؟ آقا بلکه می خوان جایزه ی بهترین سایت ایران را به تو بدن . باید آدرست رو بدونند یا نه ؟ باید بشناسنت یا نه ؟ باید بدونند با کی طرفند یا نه ؟ واقعا که حیف . اگه نمی تونی صاحب اندیشه هایت ، نوشته هایت ، تفکراتت باشی ، همان به که نباشی . بگذار کسانی بمونند که دل و جرات تعریف از خود رو دارند . بگذار کسانی بمونند که درصد ترسشون پایین تره . لطفا : بزن کنار . ضمنا از آزادی و اینجور چیزها دم نزن . تو که گروه خونیت رو نمیشناسی ؟ از میزان درصد ترس خونت خبر نداری ؟ خودت رو نمیشناسی ؟ از کجا می خواهی آزادی را بشناسی و دلیل از اون برای من بیاری . ( توصیه ام این است خودت رو اول تعریف کن . بعدا به تعریف مفاهیم حیاتی چون آزادی هم می رسی ). بع) نوشته بودم که با تعریف می تونی جایگاه خودت رو بشناسی و خودت رو با دیگری عوضی نگیری . به جای "سوپر مرد " پرواز نکنی . به جای" زورو" شمشیر نکشی . به جای "حسین عزیز " وزنه ی 254 کیلویی نزنی . به جای" پرزدنت" تصمیم نگیری . مثال بروزش جناب سیب از نوع زمینی اش است . بی ظرفیت چون از خودش تعریفی نداره فکر کرده که مردم باید به جای موز ایشان را برای همدیگر تعارف در سینی های بلوری کنند . بی جنبه فکر کرده که کیه . آخه .... ببخشید از قدیم گفته اند که : خدایا چنان نکن که گدا معتبر شود . سیب زمینی بی ظرفیت صاحب بها شود . 1000 تومان هم برای خودت قیمت تعیین کنی بازم سیبی آنهم از نوع زمینی اش . برای اینکه در آینده خریدار داشته باشی سریعا جایگاه خودت را تشخیص بده و برگرد سر جایت . میگیرم میندازمت تو آتیش . نمی خورمت تا رو سیاهی بمونه برای گوجه فرنگی بی ظرفیت تر از تو . نتیجه منطقی غیر اخلاقی این کوتاه نوشت : «اندر تشابه سیب زمینی و ثبت نکنندگان سایت همین بس که هر دو بی تعریفند و از چیبس شدن گریزان . » منتظر چرکنویسهای بعدی و کوتاه نوشتهای آتی باشید . نباشید هم فرقی نمی کنه . ج . و . ا . د . جون ( بخوانید : جیم . واو . الف . دال . جون ) |
|||||
|
|||||